|
بسم الله الرحمن الرحیم
سفر به جاسک

جاسک بندری زیبا در جنوب ایران است این بندر در فاصله 220 کیلومتری جنوب میناب و حدود سیصد کیلومتری غرب چابهار واقع شده است این بندر بسیار تاریخی و مهم است در روزگار قدیم اولین جایی که انگلیسیها آنجا را به عنوان پایگاه و مرکز تجارت خود برگزیدند جاسک بود .
این شهرستان حدود پنجاه هزار جمعیت دارد که از نظر قومیتی اکثر ساکنانش بلوچ می باشند .
قسمت و تقدیر چنین بود که من حدود پنج سال در آن منطقه خدمت نمایم.
نحوه رفتن من به آنجا جالب بود .
بخش نصرت آباد یکی از بخشهای قدیمی زاهدان است که حدود 90 کیلومتری شمال زاهدان قرار دارد این منطقه از نظر دینی بسیار محروم و عقب افتاده بود و همیشه محل درگیری و جنگ بود مولانا هر چه علما را دستور داد که بروند و تبلیغ کنند و مردم را آگاه کنند کسی نرفت مولانا عصبانی شدند و به مولانا احمد و مولانا جان محمد فرمودند شما (به دلیل آنکه فامیل شما نارویی است و از اقوام نصرت آبادیها به حساب می آیید) باید خیمه ای تهیه کنید و به آنجا بروید و تبلیغ کنید و حتی اگر لازم شد همسران خود را طلاق دهید اما این خدمت مهم را نباید ترک نمایید. آن بزرگواران نیز نرفتند من قبول کردم و به تنهایی به آنجا رفتم . حدود یک ماه آنجا خدمت نمودم موقعی که برگشتم بخشدار آنجا به مولانا گفته بود که همین ملا را بفرستید تا بعنوان امام جمعه نصرت آباد به مردم آنجا خدمت نماید.
مولانا به من دستور اکید دادند که حتما باید بروم نصرت آباد.
من وقتی با برخی از دوستان عاقل و فهمیده مشوره کردم آنان گفتند ما صلاح نمی دانیم شما به آنجا بروید زیرا امام جمعه بودن فقط به دو رکعت نماز نیست آنجا باید برای مردم که بیشترشان زندان هستند کار کرد و همینطور متقابلا برای حکومت . مردم و حکومت هر دو فهم درستی ندارند و لذا ممکن است از هر طرفی متهم قرار بگیری . یعنی ممکن است دولتیها بگویند این با مردم است و یا مردم بگویند این حکومتی است.
چون بزرگان همه اصرار داشتند شدیدا تحت فشار بودم و بهمین خاطر پریشان بودم . استخاره نمودم خواب دیدم که به جایی رفته ام در خواب محلی که باید بروم را بخوبی دیدم طوری که در ذهنم ماند .
حیران شدم اینجا کجا است تا اینکه همراه دوستان مبلغ رفتم به جاسک . شب وقتی به روستای لوران رفتیم دیدم این همان جا است که در خواب دیده بودم .
به این صورت من به جای رفتن به نصرت آباد رفتم به جاسک.
مردم جاسک بسیار با محبت و خوب هستند خدواند کمکم کرد و بخوبی پنج سال آنجا خدمت نمودم. همه بزرگان آن شهر مثل میر حسن قشمی ، حاج یعقوب ارجمندی ، موسی آبکار و حاج شهمراد، حاج کوپیشی ، آتش پرور و دیگر بزرگان بسیار محبت می کردند و هر کمک و راهنمایی لازم داشتم دریغ نمی نمودند.
مسئولین حکومتی با مسئولین حکومت بلوچستان زمین تا آسمان فرق دارند. هیچ نوع تعصب و تبعیضی نبود مردم شیعه و سنی و بلوچ و فارس در کنار همدیگر بخوبی زندگی می کردند.
بیشتر مسئولین با من دوست بودند و از هیچ کمکی دریغ نمی نمودند . آقای افسری معاون فرماندار جاسک (که بعدا فرماندار شد) که از جوانان رودان بود خیلی با من دوست بود هر وقت از شهر خسته می شد به من می گفت این هفته برای نماز جمعه به فلان منطقه برویم دو نفری با ماشین فرمانداری می رفتیم آنجا . آقای افسری سخنرانی سیاسی می کرد و مطالبی که لازم می دانست به اطلاع مردم برساند می گفت و من سخنرانی دینی می نمودم و نماز جمعه را اقامه می نمودیم و طرفهای عصر به شهر بر می گشتیم .

من در سال 71 به دستور مولانا به زاهدان بازگشتم اما محبت مردم آنجا را هیچگاه فراموش نکردم و هر سال برای دیدن آنان به جاسک می روم .
بسیار متاثر می شوم وقتی می بینم جای بسیاری از دوستان قدیمی من خالی است . آنان به رحمت خدا رفته اند.
برای دیدن آنان به کنار قبرهای آنان می روم و به یاد آن بزرگواران فاتحه ای می خوانم .
برخی از کسانی که از دنیا رفته اند . حاج میر حسن قشمی ، حاج یعقوب ارجمندی ، حاج موسی آبکار، حاج شهمراد، حاج کوپیشی، و...
خداوند روح همه رفتگان را شاد نماید و همه زندگان را محفوظ دارد.
برای دیدن تصاویر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید
|